تبلیغات
هماورد - قصه های دوشنبه
هماورد

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

آخرین درس

آن روزمدرسه دیرشده بودومن بیم آن داشتم که موردعتاب معلم واقع گردم علی الخصوص که معلم گفته بوددرس دستورزبان خواهدپرسیدومن حتی یک کلمه از آن درس نیاموخته بودم.به خاطرم گذشت که درس وبحث مدرسه رابگذارم وراه صحرا پیش گیرم. هواگرم ودلپذیربودومرغان دربیشه زمزمه ای داشتند.این همه خیلی پیشترازقواعددستورخاطر مرابه خودمشغول می داشت امادربرابر این وسوسه مقاومت کردم وبه شتاب راه مدرسه راپیش گرفتم.

وقتی ازپیش خانه ی کدخدامی گذشتم دیدم جماعتی آنجاایستاده اند و اعلانی راکه بردیواربودمی خواندند.دوسال بودکه هرخبرهلال انگیز(ی)که برای ده می رسیدازاین جامنتشرمی گشت.ازاین رومن _بی آن که درآنجاتوقفی کنم- باخوداندیشیدم که «بازبرای ماچه خوابی دیده اند؟» آن گاه سرخویش گرفتم وراه مدرسه درپیش وباشتاب تمام خود را به مدرسه رساندم.

درمواقع عادی اوایل شروع درس شاگردان چندان بانگ وفریادمی کردندکه غلغله ی آنها به کوی برزن می رفت.با آواز بلند درس را تکرار می کردند و بانگ و فریاد بر می آوردند و معلم  چوبی  را که  همواره دردست داشت برمیز می کوبید و می گفت «ساکت شوید!» آن روز هم من به گمان آن که وضع همان خواهد بود انتظار داشتم که درمیان بانگ وهمهمه ی شاگردان آهسته و آرام به اتاق درس درآیم و بی آن که کسی متوجه ی تاخیر ورود من گردد برسرجای خود بنشینم امابرخلاف آنچه من چشم می داشتم آن روز چنان سکوت  و آرامشی درمدرسه بود که گمان می رفت ازشاگردان هیچکس درمدرسه نیست.

از پنجره به درون اتاق نظر افکندم شاگردان درجای خویش نشسته بودند و معلم باهمان چوب رعب انگیز که همواره دردست داشت دراتاق درس قدم می زد. لازم بود که  در را بگشایم ودر میان آن آرامش و سکوت وارد اتاق شوم. پیداست که تاچه حد از چنین کاری بیم داشتم و تا چه اندازه از آن شرم می بردم اما دل به دریا زدم و به اتاق درس واردشدم لیکن معلم بی آنکه خشمگین و ناراحت شود از سر مهر نظری برمن انداخت وبالطف  و نرمی گفت:«زود سرجایت بنشین نزدیک بود درس رابی حضور تو شروع کنیم.»

ازکنار نیمکت ها گذشتم و بی درنگ بر جای خودنشستم. وقتی ترس  و ناراحتی من فرو نشست و خاطرم تسکین یافت تازه متوجه شدم که معلم ما لباس ژنده ی معمول هرروز را بر تن ندارد و به  جای آن لباسی را که جز در روز توزیع جوایز یا در هنگامی که بازرس به مدرسه می آمد نمی پوشید برتن کرده است. گذشته ازآن تمام اتاق درس را ابهت وشکوهی که مخصوص مواقع رسمی است فراگرفته بود اما آن چه پیشتر مایه ی شگفتی من گشت آن بود که  در انتهای اتاق بر روی نیمکتهایی که در مواقع عادی خالی بود جماعتی را از مردان دهکده دیدم که نشسته بودند. کدخدا و مامور نامه رسانی و چند تن دیگر از اشخاص  معروف درآن میان جای داشتند و همه افسرده و دل مرده به نظر می آمدند.  پیرمردی که کتاب الفبای کهنه ای همراه داشت آن رابر روی زانوی خویش گشوده بود و از پس عینک درشت وستبر به حروف و خطوط آن می نگریست.

هنگامی که من ازاین احوال غرق حیرت بودم معلم رادیدم که بر کرسی خویش نشست وسپس باهمان صدای گرم اما سخت که هنگام  ورود بامن سخن گفته بود گفت:«فرزندان این بار آخر است که من به شما درس  می دهم. دشمنان حکم کرده اند که درمدارس این نواحی زبانی جز زبان خود آنها تدریس نشود. معلم تازه فردا خواهد رسید و این آخرین درس زبان ملی شماست که امروز می خوانید. از شما خواهش دارم که به درس من درست دقت کنید.»

این سخنان مرا سخت دگرگون کرد. معلوم شدکه آن چه بردیوار خانه ی کدخدا اعلان کرده بودند همین بود که : «از این پس به کودکان ده آموختن زبان ملی ممنوع است.» آری این آخرین درس زبان ملی من بود. مجبور بودم  که دیگر آن  را نیاموزم و به همان اندک مایه ای که داشتم قناعت کنم. چه قدر تاسف خوردم که پیش از آن ساعت های درازی را از عمر خویش تلف کرده و به جای آنکه به مدرسه بیایم به باغ وصحرا رفته و عمر به بازیچه به سر برده بودم. کتابهایی که تا همین دقیقه در نظر من سنگین  و ملال انگیز می نمود دستور زبان و تاریخی که تا این زمان به سختی حاضر بودم  به آن نگاه کنم  اکنون برای من درحکم دوستان کهنی بودند که ترک آنها و جدایی  از آنها به سختی ناراحت  و متاثرم می کرد. درباره ی معلم نیز همین گونه  می اندیشیدم. اندیشه آنکه  وی  فردا ما را ترک می کند و دیگر او را نخواهم دید خاطرات تلخ تنبیهاتی را که از او دیده بودم  و ضربات چوبی را که  از او خورده بودم از صفحه ی ضمیرم یک باره محو کرد. معلوم شدکه به خاطر همین آخرین روز درس بود که وی لباس های نو خود را برتن کرده و نیز به همین سبب بود که جماعتی از پیران دهکده و مردان محترم در انتهای اتاق نشسته بودند. گفتی تاسف داشتند که پیش از این نتوانسته بودند لحظه ای چند به مدرسه بیایند و نیز گمان  می رفت که این جماعت به درس معلم ما آمده  بودند تا از او به سبب چهل سال رنج شبانه روزی و مدرسه داری و خدمت گزاری قدردانی کنند.

در این اندیشه ها مستغرق بودم که دیدم مرا به نام خواندند. می بایست که برخیزم  و درس راجواب بدهم. راضی بودم تمام هستی خود را بدهم تا بتوانم با صدای رسا و بیان روشن درس و دستور را که بدان دشواری بود از بر بخوانم اما در همان لحظه ی اول درماندم   و نتوانستم جوابی بدهم و حتی جرات نکردم سر بر دارم  و به  چشم معلم نگاه کنم.

در این میان سخن او را شنیدم که با مهر و نرمی می گفت: فرزند تو را سرزنش نمی کنم زیرا خود به قدر کفایت متنبه شده ای. می بینی که چه روی داده است. آدمی همیشه به خود می گوید وقت باقی است درس رایاد می گیرم  اما  می بینی که چه پیشامدهایی ممکن است  روی دهد. افسوس، بدبختی ما این است که همیشه آموختن را به روز دیگر وا می گذاریم. اکنون این مردم که به زور بر ما چیره گشته اند. حق دارند که ما را ملامت کنند و بگویند: «شما چگونه ادعا دارید که قومی مستقل هستید و حال آنکه  زبان خود را نمی توانید بنویسید و بخوانید؟ » بااین همه فرزند تنها تو در این کار مقصر نیستی. همه ی ماسزاوارملامتیم.پدران ومادران نیزدرتربیت وتعلیم شما چنان که بایداهتمام نورزیده اندوخوش ترآن دانسته اندکه شمارابه دنبال کاری بفرستندتاپولی پیش تربه دست آورند.من خودنیزمگردرخورملامت نیستم؟آیابه جای آن که شمارابه کاردرس وادارم بارهاشماراسرگرم آبیاری باغ خویش نکرده ام وآیاوقتی هوس شکاروتماشابه سرم می افتادشمارارخصت نمی دادم تادرپی کارخویش بروید؟

آنگاه معلم ازهردری سخن گفت وسرانجام سخن رابه زبان ملی کشانیدوگفت:«زبان مادرشمارشیرین ترین ورساترین زبان های عالم است ومابایداین زبان رادربین خویش همچنان حفظ کنیم هرگزآن راازخاطرنبریم زیراوقتی قومی به اسارت دشمن درآیدومغلوب ومقهوربیگانه گرددتاوقتی که زبان خویش راهمچنان حفظ می کندهمچون کسی است که کلیدزندان خویش رادردست داشته باشد.آنگاه کتابی برداشت وبه خواندن درسی ازدستورپرداخت.تعجب کردم که باچه آسانی آن روزدرس رامی فهمیدم.هرچه می گفت به نظرم آسان می نمود.گمان دارم که پیش ازآن هرگزبدان حدباعلاقه به درس دستورگوش نداده بودم واونیزهرگزپیش ازآن باچنان دقت وحوصله ای درس نگفته بود.گفتی که این مردنازنین می خواست پیش ازآنکه ماراوداع کندودرس رابه پایان بردتمام دانش ومعرفت خویش رابه مابیاموزد وهمه ی معلومات خودرادرمغزمافروکند.

چون درس به پایان آمدنوبت تحریروکتابت رسیدمعلم برای ماسرمشق هایی تازه انتخاب کرده بودکه بربالای آن هاعبارت «میهن سرزمین نیاکان زبان ملی» به چشم می خورد.این سرمشق هاکه به گوشه ی میزهای تحریرماآویزان بودچنان می نمودکه گویی درچهارگوشه ی اتاق درفش ملی مارابه اهتزازدرآورده باشند.نمی توان مجسم کردکه چه طورهمه شاگردان درکارخط ومشق خویش سعی می کردندوتاچه حددرسکوت وخموشی فرورفته بودند.درآن سکوت وخموشی جزصدای قلم که برکاغذکشیده می شدصدایی به گوش نمی آمد.بربام مدرسه کبوتران آهسته می خواندندومن درحالی که گوش به ترنم آنهامی دادم پیش خوداندیشه می کردم که آیااینهارانیزمجبورخواهندکردکه سرودخودرابه زبان بیگانه بخوانند؟

گاه گاه که نظرازروی صفحه ی مشق خودبرمی گرفتم معلم رامی دیدم که بیحرکت برجای خویش ایستاده است وبانگاه های خیره وثابت پیرامون خودرامی نگردتوگفتی می خواست تصویرتمام اشیای مدرسه راکه درواقع خانه ومسکن اونیزبوددردل خویش نگاه دارد.فکرش رابکنید!چهل سال تمام بودکه وی دراین حیاط زندگی کرده بودودراین مدرسه درس داده بود.تنهاتفاوتی که دراین مدت دراوضاع پدیدآمداین بودکه میزهاونیمکت هابراثرمرورزمان فرسوده وبیرنگ گشته بودونهالی چندکه وی درهنگام ورودخویش درباغ غرس کرده بوداکنون درختانی تناورشده بودند.چه اندوه جان کاه ومصیبت سختی بودکه اکنون این مردمی بایست تمام این اشیای عزیزراترک کندونه تنهاحیاط مدرسه بلکه خاک وطن رانیزوداع ابدی گوید.

بااین همه قوت قلب وخون سردی وی چندان بودکه آخرین ساعت درس رابه پایان آورد.پس ازتحریرمشق درس تاریخ خواندیم.آن گاه کودکان باصدای بلندبه تکراردرس خویش پرداختند.یکی ازمردان معمّردهکده که کتاب رابرزانوگشوده بودوازپس عینک ستبرخویش درآن می نگریست باکودکان هم آوازگشته بودوباآنهادرس راباصدای بلندتکرارمی کرد.صدای وی چنان باشوق وهیجان آمیخته بودکه ازشنیدن آن برماحالتی غریب دست می دادوهوس می کردیم که درعین خنده گریه سرکنیم.دریغا!خاطره ی این آخرین روزدرس همواره دردل من باقی خواهندماند.دراین اثناوقت به آخرآمدوظهرفرارسیدودرهمبن لحظه صدای شیپورسربازان بیگانه نیزکه ازمشق وتمرین بازمی گشتنددرکوچه طنین افکند.معلم بارنگ پریده ازجای خویش برخاست.تاآن روزهرگزویدرنظرم چنان پرمهابت وباعظمت جلوه نکرده بود.گفت:

«دوستان،فرزندان،من...من...»

امابغض واندوه صدادرگلویش شکست.نتوانست سخن خودراتمام کند.سپس روی برگردانیدوپاره ای گچ برگرفت وبادستی ازهیجان ودردمی لرزیدبرتخته سیاهاین کلمات راباخط جلی نوشت «زنده بادمیهن!»

آنگاه همان جاایستاد،سررابه دیوارتکیه دادوبدون آنکه دیگرسخنی بگویدبادست به مااشاره کردکه «تمام شد.بروید،خدانگهدارتان باد!» 

درباره وبلاگ

آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خـرد از گنبد گردون بجـهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدار کنیدش که بسی خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهـر بماند
مدیر وبلاگ : مهدی هماورد

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان