تبلیغات
هماورد - عمر برَف است و آفتاب تموز
هماورد

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

عمر برَف است و آفتاب تموز

یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می‌خوردم و سنگ سراچه‌ی دل به الماس آب دیده می‌سفتم و این بیت‌ها مناسب حال خود می‌گفتم.
هر دم از عمر می‌رود نفسی
چون نگه می‌کنم نماند بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روز دریابی

خجل آنکس که رفت و کار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت

خواب ِنوشین بامداد رحیل
باز دارد پیاده را ز سبیل                    [سبیل = راه]

هر که آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت
 
وان دگر پخت همچنان هوسی
وین عمارت بسر نبرد کسی

یار ناپایدار دوست مدار
دوستی را نشاید این غدّار
 
نیک و بد چون همی بباید مرُد
خُنُک آنکس که گوی نیکی برُد
 
برگ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس ز پیش فرست
 
عمر برَف است و آفتاب تموز             [آفتاب مردادماه]
اندکی ماند و خواجه غَرّه هنوز
 
ای تهی‌دست رفته در بازار
ترسمت پُر نیاوری دستار

هر که مزروع خود بخورد به  خو یـد    [ خید خوانده می‌شود. خوشه نارس گندم و جو]
وقت خرمنش خوشه باید چید           [خوشه چیدن یعنی گدایی کردن]

درباره وبلاگ

آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خـرد از گنبد گردون بجـهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدار کنیدش که بسی خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهـر بماند
مدیر وبلاگ : مهدی هماورد

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان